زندگی زیسته من، سفری بود از سکوت تا صدا، از سردرگمی تا آگاهی، از درد تا رسالت.
من همیشه عاشق فهمیدن بودهام؛ فهمیدن انسان، فهمیدن درد و عشق، و درک لحظهای که آدم تصمیم میگیرد دیگر قربانی نباشد.
روانشناسیگ
برای من صرفاً علمی دانشگاهی نبود؛ نور درونم بود، ندایی بود که میگفت: بفهم، لمس کن، و بعد به دیگران نشان بده مسیر درست را.
بارها افتادم، گم شدم و از مسیر دور شدم، اما هر بار صدایی در درونم میگفت:
بلند شو، هنوز کار داری، هنوز باید یاد بگیری، هنوز باید یاری باشی.
امروز وقتی کنار نوجوانها مینشینم، از آرزوهایشان میپرسم، صداقت و سادگیشان روحم را تازه میکند. آنها یادم میآورند که انسان چقدر پاک میتواند باشد، اگر کسی باشد که بشنودش.
من میخواهم دستی از خدا باشم؛ دستی برای شناخت زخمها، دستی برای بیداری، دستی که روشن کند جادهای را که هنوز تاریک است.
زندگی من پر از شکست، چالش و لحظاتی بود که فکر میکردم دیگر ادامه دادن معنا ندارد.
روزهایی بود که هیچ چیز رنگ و معنا نداشت: نه درس، نه کار، نه حتی بودن.
اما همان روزها، صدایی در درونم زمزمه میکرد:
به مسیرت برگرد، این درد هدیه است، اگر ببینیاش.
روانشناسی با من زاده شد؛ ذهنم پر از سؤال بود: چرا بعضیها درد را پنهان میکنند؟ چرا انسانها خود را در نقاب میپوشانند؟ چرا بسیاری از ما فرار میکنیم از خودمان؟
همان پرسشهای خام، بعدها تبدیل شد به شغف زندگیام: شناخت انسان.
اما شناخت انسان، بدون شناخت خویشتن ممکن نیست.
من مجبور شدم اول درون خودم سفر کنم — سفری بینقشه، پر از تردید و تقابل با سایهها.
در این مسیر فهمیدم که آگاهی، یعنی روبهرو شدن با تمام آن بخشهایی که سالها از آن فرار کردهای.
یعنی بپذیری که درون هر انسان، هم نور هست و هم تاریکی،
و اگر بخواهی فقط روشن بمانی و تاریکی را نبینی، دروغ گفتهای به خودت.
وقتی وارد مرکز مشاوره میشوم، سکوت و نگاههای نوجوانها میگویند:
تو ما را میبینی؟
آن نگاهها آیینهای هستند از خودم در گذشته؛ همان بخشهایی که نیازمند شنیده شدن بودند.
آنها ساده و صادقاند، خام و عطش حقیقت دارند.
و من میفهمم که این سادهگی، قدرتی دارد که هیچ نظریه یا کتابی نمیتواند منتقل کند.
آگاهی، چیزی است که باید به اشتراک گذاشته شود.
هر مصاحبه، هر گفتگو، نه فقط برای آنها بلکه برای من، فرصتی است برای شناخت بهتر، برای درک بهتر، برای بزرگتر شدن.
آنها به من یاد میدهند که شناخت درد، مسیر رشد است؛ آسیبها، وقتی درست دیده شوند، چراغ راه دیگران خواهند بود.
من یاد گرفتم کمک واقعی به نوجوانها، نه نصیحت کردن است، نه دستور دادن، نه حتی حل مشکلاتشان؛
کمک واقعی یعنی باور کردن آنها، دیدنشان، شنیدنشان و همراه شدن.
هر نوجوانی که میبینم، بازتابی از بخشهایی از خودم است که روزگاری نیازمند فهمیدن بودهاند.
هر اشک و هر لبخند، مرا یادآوری میکند که مسیرم پر از معناست و هر لحظهای که میگذرد، فرصتی برای رشد و یادگیری آگاهی و روشن کردن مسیر دیگران
زندگی من هیچگاه خطی نبوده؛ هیچگاه ساده و قابل پیشبینی نبوده است.
هر گام، چالشی داشت؛ هر تصمیم، تقابلی درونم برمیانگیخت؛ و هر شکست، مرا تا مرز فراموش کردن خود میبرد.
در روزهای کودکی، یاد گرفتم که دنیا میتواند بیرحم باشد؛ انسانها، حتی نزدیکترینها، گاهی نمیتوانند یا نمیخواهند درک کنند.
درد، همدم من شد؛ اما نه برای نابودی، که برای بیداری…
با هر شکست، یک حقیقت عمیق شکل گرفت: اگر میخواهم دیده شوم، باید اول خودم را ببینم.
فراز و نشیب، نه دشمن، که معلم است.
گاهی این معلم با چکش درد میآید، و گاهی با دست نوازش.
هیچ انسانی بدون آسیب نمیتواند به رشد برسد؛ هیچ کسی نمیتواند از دیگران محافظت کند، مگر اینکه شجاعت مواجهه با آسیبها و ضعفهای خودش را داشته باشد.
من بارها زمین خوردهام، اما هر بار برخاستنم، بلندتر، محکمتر و بیدارتر بوده است.
اکنون، هر لحظه از زندگیام، فرصتی است برای یادگیری، برای آگاهی، برای روشن کردن مسیر برای دیگران.
رسالت من از روزهای نوجوانی روشن شد:
روانشناسی و آگاهی، پلی باشد بین فهم خود و روشن کردن مسیر دیگران.
میخواهم دستی از خدا باشم؛ دستی که میگیرد، میپوشاند، میآموزد و روشن میکند.
آینده من، پر از تلاش و تجربه است، اما با نوری که از گذشته گرفتهام.
هر نوجوانی که روبهرویم مینشیند، هر انسانی که درد خود را با من شریک میکند، یادآور این است که مسیر من ادامه دارد و معنا دارد.
زندگی زیسته، اگر با درس، عشق، بیداری و خدمت همراه باشد، هیچگاه بیثمر نیست. ✨
من آمدهام تا پیام خود را منتقل کنم تا دنیایی روشنتر بسازم جایی که اشتباهات و شکستها سنگبنای تجربه و یادگیری باشند، و هر انسانی قدرت بیداری و تغییر را در خود حس کند.
زیرا فهمیدهام: رسالت زندگی من، بازتابی از زخمها و بیداریهایم است، و نوری است برای مسیر دیگران.